عکسش رو دیدم
از دور و بی هوا گرفته شده بود
موجود بغل گنده ی سرغسر مهر خوبی و قشنگ من داداشم
دست هایش
دبپن دستهایش
آتشی بر جان سوخته ی من
واقعا تشنه ی گرفتن بک لحظه ی دستهاش هستم
دلتنگم داداش
چه کردی با جان و دل ما برادر برادر
در یک کارگاه سه روزه ی لمس سوگ شرکت کرده ام ،کمترین سودش اینه که به خودم نشون میدم که برای شرایط بد روانی ام اهمیت قائل هستم و دنبال بهبود اوضاع ام
مشاور م هم بزودی از سفر برمیگرده
مواجهه با سوگ خیلی پیچیده و عجیبه
دارم ظرف میشورم و آهمگی زمزمه میکنم بدون فکر
ناگهان قلبم میاستد یادم میاد که رفتی
و زار میگریم
خوب نمیشه حال من داداش
کس و کار
دار و ندار
پناه
آخخخخ چق ضجه بزنم من در این فقدان
چقد داداش خوب من
به سختی در حال زندگی کردنم
از سخت ترین مراحل زندگی ام را میگذرانم
و
خب چاره ای جز طاقت آوردن و قوی بودن نمیشناسم