در دنیای موازی ما یکسال بعد از آشنایی یعنی حدود سه ماه بعد از اینکه کَل کَل و رو کم کنی هامون تموم میشه، ازدواج کردیم

بچه هامون رو همون قبرس بزرگ میکنیم که کلی تو نور آفتاب آب بازی و  کیف کرده باشند

 هیچوقت تو اسکی زانوت خرد نمیشه، عمل  پشت عمل وجود نداره

شبها بچه ها که خوابیدن طبق رسم تو میریم شنا

طبق قرار همیشه میچسبم بهت، تو جمله طلایی کشنده ت رو با اون صدای مست و مسحور کننده ات میگی

" از چیزی نترس من اینجام"

تو دلم  میگم  غریق نجات  همه  چی بلد خودمه، خود  خودم

ولی به تو  میگم دریا تو شب  ترسنااکه میترسممممم

میگی اوه کوووسه

جیغ میزنم نگووووو

میخندی و دلم ضعف میره

حسرت زل  زدن تو چشمای قشنگت  تو دلم جاگیر  نشده

دستهایم معلق، تشنه و حریص حلقه شدن بر گردنت  رها نشده اند

 

غر میزنی پشه ها  زیادن، من میگم نزن حشره کش رو  خفه میشم

و ادامه میدی اینا بدون بو هستن

 

پسر شر وشرور مون رو هفت سالگی میبریم به  زادگاه تو

برمیگردی دانشگاه به تدریس

و

من باغبونی رو  از سر میگیرم و به دخترایی که برات  غش و ضعف میکنند  میخندم

ذهن وقلب و چشم تو  مگه جز من کسی رو میبینه؟

 

محاااله محال

 

اخم میکنم، صدای تلوزیون رو بلند  نکن  منو میبوسی  و میگی  فوتبال داره

در برابر تو  هیچ  قدرتی مقابله ای ندارم، پس میرم بیرون میشینم  

بدون قهر و  دلخوری، که  سه  دقیقه بعد  سر  و  کله ت  تو  بالکن  پیدات میشه و میگی دادم استخر رو برات  تمیز کنن، آب کثیف بود

چجوری برای تو نتپم؟  نمیرم؟

هیچکدوم به روی خودمون نمیاریم

همونجا میشینی و برنمیگردی سراغ تلوزیون، با خودم میگم پس  فوتبالش چی

پامیشم میگم اصلا بریم باهم ببینیمش بشرطی که صداش کم باشه هاا

دستتو میگیرم و همه جونم میلرزه 

اگه یه روز نباشه چی؟

و تاروز

هشت ساله که نیستی، هشت سال

 

 

شب و اون رو بالکن یادته؟

ببینم، مگه اون پنجره رو به دریا  تو آشپزخونه من و تو نبود؟

مگه من  قیمه پختن  رو  بخاطر تو  یاد نگرفتم؟ 

یعنی حالا تو اون باالکن  رو به  کوه که هروقت  دلتنگ م میشدی مینشستی  و به نور کوچیکی که  اون بالا سوسو  میزد نگاه میکردی 

کی میشینه؟

نوری که نماد حضور من بود برای تو

کس دیگری جز ما تو  اون خونه عاشق بوده؟ شده؟

بازار محلی  اونجا

 

خدایا  این رسمش نبود

میدونی عالیجناب؟ اون درخت گردویی که  به اسم تو بود، بعد رفتنت  خشک  شد و مرد

پله هایی که هروز عصر مینشستم تا از  سر کار برگردی رو  یادته؟ من  الان  اونجام  همونجا 

 

قهوه  دم کردم

با خودم گفتم دیگه قهوه هام  بدمزه نیستند ولی تو رو ندارم 

یاد این مکالمه افتادم که گفتم قهوه ام خوشمزه نمیشه؟ دم کنم میخوری؟

گفتی بله

راستی چرا هیچوقت نمیگفتی آره؟ بله هم شد حرف؟

بغض میکنم و میگم  خدایا کاش میشد یک بار به قهوه  دعوتش کنم

 

این  آدم حق  من و  دنیای من بود و هست

یکجوری دلتنگم که فقط خودم  میدونم چقدر

در دنیای موازی، تو همون  ماشین جیپ ت داریم برمیگردیم خونمون

شب و  پیچ پیچ کوه

سرمو میذارم رو شونه ات، نگات میکنم و چشماممو  با  لبخند میبندم

کنار همیم 

میدونی؟ دنیا شونه ی تو رو، دستای تورو، بوییدنتو  به  من  بدهکاره

 

تو دنیای  موازی،

 تو  جمله ی مخفوف" این دنیا که نشد، ولی دنیای دیگه باهمیم" رو هرگز به زبان نیاورده ای

در دنیای موازی سالروز مرگ تو  وجود نداره

همه کوکوسبزی  و  اولویه درست کردن ها  برای وقتی که  تو  از  سر کار  برگشتی

 

 

با خودم گفتم، همیشه قسمتی از من دلتنگ او  خواهد  بود

این زندگی منصفانه  نیست

 

 

آهنگ میخونه  gridon gridon

و

میدانم  تو هرگز  بازنخواهی گشت

 

حتی  یکبار  دیگه  صدایم نخواهی  زد

 

 

 


tags:
خاطره بازی
+ تــاریـخ   دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۹  ساعـت 16:24   نویسنده   دخترک بی ملاحظه ی دوست داشتنی  |