داریم میریم سفر و من با لذت زل زدم به پاهای کوچولویش که تو نور آفتاب . با آرامش بغل مامانش خوابیده
دوربین رو روشن میکنم و از پاهاش عکس میگیرم
صحنه بعدی قطار جوراب های شسته ی کوچولو قشنگ و رنگیش رو رادیاتور
دوربین میارم عکس میگیرم
ساعتها نشسته ام تو سالن که یک صحنه ی ده ثانیه ای رد شدنش روی سن رو بببینم
از بس کوچولو نقشی بهش ندادن و یه چادر سرش و بیخیال میاد رد میشه
از هیجان یکربع گریه میکنم ، مامانش خندان ولی من گریان 😃
و امروز
و اینروزا
قلب درد مداومش
هرشب به اورژانس رفتنش
ضربان قلب پایینش
افسردگی بعد آبان و باتوم خوردن هاش
خفت شدنش تو خیابون
با خنده و خونسرد بدرقه ش کردم بره بیمارستان بستری شه بلکه بفهمند این نورچشمی چشه
دلم انگار روی آب شناور و لرزان
چشمم کاغذ ها و دنیا رو نمیبیه
دردت بجونم آخه بچه تو رو چه به مریضی
خون بگریم رواست
کاش از ایران رفته بودم و بهر جنگ و تلاشی میبردمش
میگه خسته شدم از بس این چند سال چیزای عجیب غریب دیدم این بیرون
به خودم میگم چیزی نیست مثل من آلرژی داره هوا آلوده س
با خودم میگم منم تو این سن قلب درد داشتم
با خودم همش حرف میزنم و بعد قبول میکنم
و ولی در نهایت قلبم هری میریزه و اشکام مثل چشمه میجوشه
خدایا درد این بچه به جون من
طاقت درد و نگرانی ش رو ندارم
آقای برادر گفت بهش اگر شب نگه ت داشتن بمون چک آپ شی بیای ، چیزی نیست نگران نباش
بچه وا رفت ساکت هیچی نگفت
کاش منم رفته بودم آره مگه من همیشه همه جا نبودم
لشکرکشی میشه که باشه پاره تنم همش درد داره
لعنت بهت کرونا
نگاش میکنم تو دلم آشوب ولی میخندم میگم چه جوراب های قشنگی بببین من جوراب ندارم نگا کن
میگه بببینم الله اعلم
بعدازظهر از بیمارستان اومدم میدمش به تو
بو بده چی
آخرشم معلوم میشه جوراب مامانش پوشیده کلا برای اونم نیست
شب قبل از حال بد کلا نخوابیده
دلم میخواد کوچولو بشه بغلش کنم نگذارم درد بکشه
دلم میخواد کاری از دستم بر بیاد ولی بزرگ شده و دنیا و زشتی هاش قد علم کردن
فکرم آروم نمیگیره
برای عزیزان هم دعا کنیم